|
کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز وهر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم... تا روزگار بو نبرد...
اگه قراره فردا من فرتی بمیرم فهمیدین این انفولانزا خوکی هم بهش امیدی نیست هنوز تب دارم.گلو درد وبدن درد ... میگن زندگی و سختی های اون یجور امتحانه اقا ما نمی خوایم برگمون رو گرفتیم بالا مدادم هم رومیزه یکی بیاد این برگه امتحانی رو بگیره دستم خسته شد اینقدر تو هوا گرفتمش
اون روز خیلی هوا خوب بود من و دوستم داشتیم از دم مغازه ای رد می شدیم که یه اقا پسری پشت سرمون راه افتاد وشمارش رو هم داد هیچ کدوم از ما شمارش و نگرفتیم و رفتیم اون روز قضیه به همین جا ختم نشد وقتی که من رسیدم خونه و به اینترنت وصل شدم و آن شدم دیدم داداشی هم آن شده داداشی یکی از دوستای چتی منه که من اونو مثل داداشم دوست دارم وهمیشه تو کارها از هم نظر می خواستیم اون از بچه های شهر خودمون بود و ما هم و خوب میشناختیم اون همیشه از من درمورد لباساش / مدل موش / وحتی اتکلن هاش نظر می خواست خلاصه رابطمون واقعا خواهرو برادری بود من از سوم راهنمایی شروع به چت کردم اون روز داداشی بهم گفت اون اقا پسری که دنبالمون بود یکی از دوستای صمیمیشه و خیلی پسره خوبی!واصرار زیادی داره که باهام دوست شه یا حداقل فقط یه بار با هم قرار بذاریم که با هم بحرفیم منم واسه این که داداشی ازم خواست تویه یکی از کافی نت ها قرار گذاشتم و با هم حرفیدیم نمی دونم چی شد راضی شدم باهم دوست شیم اخه من اصلا ازش خوشم نمیومد ولی اینو می دونم که من عاشق غرورش شدم اخه اون موقع هر کی که می خواست با هام دوست شه همش لاو می ترکوند و چرت و پرت می گفت ولی مصطفی اصلا اینجوری نبود از اول دبیرستان که بودم با هم دوست شدیم ما با هم میحرفیدیم / اس می دادیم / حتی قرار میزاشتیم من احساس می کردم هر روز دارم بهش نزدیکتر و اون از من دور تر میشه دوستی ما سه سال طول کشید . من واقعا عاشق اون شدم ولی اون هیچ حسی به من نداشت تو این سه سالمن بیشتر از صد تومان و یه دستبندم و بهش دادم روزای اخر هر کاری می کردم تا راضی باشه اما اون همش بهونه می اورد و دیگه حتی جواب تلفنم و نمی داد . من تو این سه سال با وجود این که میدونستم gfهای دیگری رو هم داره اونقدر بهش وابسته شدم که باهاش کنار اومدم ولی اون اخر همه چیزو تموم کرد منی که نمی دونستم نماز چیه کارم شده بود عبادت و خوندن نماز . حتی دو / سه ماه اول سر نماز از حال میرفتم . حالم خیلی بد بود گریه کار شب و روزم شده بود یه بارم یه شیشه قرص خوردم اما از شانس بدم همش و بالا اوردم خسته شده بودم از این که همه نصیحتم کنند بعد از دو /سه ماه با نیما اشنا شدم اون عاشقانه منو دوست داشت و می خواست باهام ازدواج کنه حتی خانوادش هم از دوستی ما خبر داشتند دوستی من و نیما دو ماهی طول کشید و اخرش هم خانواده ی من همه چیزو فهمیدن حتی داداشمم با نیما درگیر شد من قضیه ی ازدواجم با نیما رو به مامانم گفتم ولی وقتی مامانم فهمید نیما یه پسر بوتیک داره گفت من به هیچ وجه با این ازدواج موافقت نمی کنم منم که دیدم نیما هر روز داره بهم نزدیکتر و وابسته تر میشه و ما هم نمی تونیم با هم ازدواج کنیم همه چیزو تموم کردم بعد از تموم شدن دوستی ما یه هفت / هشت ماهی گذشت که مصطفی دوباره زنگ زد وقتی صداش و شنیدم نمی دونستم که از خوش حالی چی کار کنم؟ انگار که تمام بدی هاش و فراموش کردم و وقتی پیشنهاد دوستی دوباره اش رو گفت از خوش حالی پر در اوردم هنوزم کمی از علاقم نسبت به مصطفی کم نشده بود من به نیما هیچ علاقه ای نداشتم و دوستی با نیما فقط بهانه ای بود برای فراموش کردن مصطفی که من حتی یه ثانیه هم نتونستم فراموشش کنم خلاصه من و مصطفی دوباره با هم دوست شدیم و رابطمون خوب شده بود تا این که بعد از یه سال بدون دلیل من و گذاشت و رفت هنوم با این همه بدی هایی که بهم کرده هر روز منتظر زنگشم تا بازم بر گرده و با هم دوست شیم از اون به بعد هر چند هفته در میون از مخابرات واسش زنگ می زدم و وقتی صداش و می شنیدم تلفن رو قطع می کردم هر روز من به امید بر گشتنش دوباره زنده می شم و یا وقتی به طور اتفاقی اون و تو شهر می بینم با این که بهم اخم میکنه ولی من روحی دوباره می گیرم و از دوباره متولد میشم العان من به یه ادم افسرده و غمگین تبدیل شدم و هر روز سعی می کنم که مصطفی رو فراموش کنم و دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم چند روز پیش دوباره یه اسی به مصطفی دادم و اونم بهم گفت که یه دوست دختر جدید گرفته و من شمارش و از گوشی پاک کنم و دیگه مزاحمش نشم و فراموشش کنم........ (این داستان واقعی و بر اساس سرگذشت Nو به زبان خودش است)
یکی بود یکی نبود یه اقا پسر خوشتیپ و فشنی بود به اسم مجتبی که عاشق یه دختر خوشمل و سفیدی به اسم مینا بود مجتبی و مینا 6 سال همدیگر رو می خواستند و با هم دوست بودن و به قول خودشون تریپ ازدواجی بودن تا حدی که اونا هم و دوست داشتن من فکر نکنم که حتی لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و..... هم همدیگر رو اینقدر دوست داشتن تا اینکه مجتبی به خاستگاری مینا میاد از اون جایی که مینا مینور ( گروه خونی مینور ) بود و مجتبی هم خون می زد اگه با هم ازدواج می کردن نمی تونستن بچه دار شن خانواده ی مینا با این وصلت مخالفت کردند و مینا رو به زور شوهر دادن و مجتبی هم واسه این که بگه منم بی خیاله مینا شدم میره یه دختره نازو نامزد می کنه ولی اون دو تا هنوز با هم دوست بودن یه روز مینا که با مجتبی قرار می زارهبرادر زاده ی مینا(امین) با ماشینش دنبالشون می ره و مینا رو از ماشین مجتبی پیاده می کنه و سواره ماشینه خودش می کنه مینا هم وسط راه در ماشین و باز می کنه و خودش و از ماشین بیرون پرت می کنه اما هیچیش نشدو سالم موند تو قراره بعدیشون مینا به مجتبی می گه که بیا با هم خودکشی کنیم مجتبی هم که فکر می کرد اون داره شوخی می کنه حرفاش و جدی نگرفت و با خنده بهش گفت این بچه بازی ها چیه؟ همون شب وقتی که مینا میره خونه یه بسته قرص می خوره و می خوابه اما اون دیگه از خواب بیدار نمی شه به همین راحتی مینا مرد وقتی که مجتبی رفت سره قبره مینا خانواده ی مینا و شوهرش با اون دعوا افتادن و اون و مقصر مرگ مینا می دو نستن شبی که مینا مرد مجتبی تا صبح سر قبرش بود( با اینکه خیلی ترسو بود) و گریه می کرد بعد از مرگ اون مجتبی چند بار خودکشی کرد اما هر بار یا دوستاش یا خانوادش اونو به بیمارستان می رسوندن و اون نجات پیدا می کرد اون دیگه به موقع خون نمی زد و به خودش نمی رسید تا اینکه حالش بد شد و اهن تو قلبش رسوب کرد و وقتی که مامانش تو بیمارستان داشت لباسای مجتبی رو عوض می کرد اون تو بغل مامانش مرد اونا تو این دنیا به هم نرسیدن ولی تو اون دنیا با هم اند حالا بی چاره نامزد مینا و نامزد مجتبی موندن روزی که می خواستن روزی که می خواستن جسد مجتبی رو از تهران بیارن 20 تا ماشین دوستاش رفتن دنبالش اون روز هوا باروونی بود و همه می گفتن که مجتبی پاک از دنیا رفت روز سومش کت و شلوارو ماشین عروس و طبل و ... یه و ضعی بود که خدا می دونه خواهر بزرگش مریم مثل دیوونه ها بود و گریه می کرد و نوازش می داد اما برعکس گلی هنوز باورش نشده بود که داداششو از دست داده بود و حتی یه قطره اشکم نریخت وقتی که رفتیم سر مزار یه کلیپی رو که خود مجتبی درست کرده بود از عکساش و اهنگ مریم حیدر زاده (لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب می نویسه ..........) رو روی یه تلو یز یون پخش کردن خود مجتبی گفته بود که وقتی مردم اینو سر مزارم بزارین راستی یه چیز جالبه دیگه اینکه چند روز قبل از این که مجتبی بمیره خواب مینا رو دیده بود که بهش گفت می خوام تو رو هم پیش خودم بیارم راستی اگه اینا العان با هم ازدواج می کردن خیلی خوشبخت بودن اخه چرا باید اینجوری می شد اخه چرا؟ ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا ( این داستانواقعی و بر اساس سرگذشت یک نفر از اشنایانمان می باشد)
نیمه شب اواره و بی حس و حال در سرم سودایی جانی بی زبان پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال . از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی ان اسرار را ان دو چشم مست اهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امدو هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بودم توان شد با من او دامنش شد خابگاه خستگی این چنین اغاز شد دلبستگی وای از ان زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر امد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما اغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زرقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل. دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی محمور حمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت ز دل افسون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یاری ز دل مد فون شده عالم از زیباییت مجنون شده . بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش . در سرم جز عشق او سودا نبود بهر هر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز برروی بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شعله ی افاق بود در نجاست در نکویی ناب بود روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت اخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمانه ساده بست ساده هم ان عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست ان کبوتر اخر از بند رست رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است بخت به این وصل او قسمت نشد این گدا مشمول ان رحمت نشد ان طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بر تدبیر نیست مست و خراب و مخمور از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر اخر این بار از من بشنو پر بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بی چاره اما مرده بود بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی / بی وفا شه اون کسی که جونت و واسش گذاشتی / خیلی سخته اون که اومد و کردت دیوونه / هوساش وقتی تموم شد دیگه پیشت نمی مونه / خیلی سخته واس اون یه روز بشکنه غرورت / اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت / خیلی سخته اون که دیروز واسش یه رویا بودی ازیادش رفته که تو واسش تموم رویا بودی خیلی سخته که من و تو همیشه با هم نمونیم / اونقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم / چرا دنیا پر از حادثه های ویرونه / عاشق کسی می شه که از عاشقی نمی دونه / من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگه / عاشق کسی می شم که عاشقاش فراوونه / بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
سلاممممممممم بچه ها امیدوارم خوب باشید اخه هیچ نعمتی بهتر از سلامتی نی العان یه هفته ای می شه که حال خواهرم خیلی بده و ما هر شب بیمارستانیم دکتر ها هم نمی دو نستند چی کار کنن تا دردش کمتر شه اخه هر کاری می کردند فایده ای نداشت ببخشید که یه خورده دیر اپی رو که قول دادم نوشتم خلاصه از همتون می خوام واسش دعا کنید که حالش بهتر شه خدایا کمکش کن فقط امیدمون به تو
عاقبت سیب سرخی را به من بخشیدو رفت شاخه ی سبز دلم راچید و رفت عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان زردم حلقه زد نا مروت گریه ام را دی د و رفت *************** گاهی عشق ما جنونه گاهی قصصت گاهی خونه گاهی گاهی قلب همه خونه گاهی وقتا نمی خونه گاهی روزا نمی تونه گاهی از لیلی بخونه گاهی عشق ما سپیده گاهی گریه رو ندیده گاهی مثل دریا پاکه پاکه گاهی مثل موجا ترسناکه
شما چطور می خندید؟ یک ستاره شناس ایتالیایی به نام دامانسه رساله ای درباره صدای خنده اشخاصنوشت که به سرعت که در میان خوانندگان او نفوذ کرد او نوشت در خنده هایی که در ان صدای ((ای )) کشیده شنیده شود ( مانند تی هی ) نشانه ی خلق و خوی عبوس و افسرده است صدای (( اه )) ( مانند هه هه ) نشانه مزاج های سودایی و تند خو و سو هاضمه شدید است صدای (( ا )) ( مانند هاها ) نشانه مزاج هایی بلغمی و خونسرد و تا حدی بی رگ است بهترین نوع خنده های ((او)) دار (( مانند هوهو )) است و نشاط و سر خوشی را می رساند حالا شما چطوری می خندین ؟ ( راستشو بگو امار خود کشی در بین جوانان 15 تا 19 ساله خودکشی سومین عامل مهم مرگ و میر است در دانشجویان خودکشی دومین عامل مرگ ومیر می باشد و نسبت ان در پسران دو برابر دختران است بالاترین میزان خودکشی بعد از این گروه جوان در افراد مسن بین 40تا 59 ساله است یعنی دوران بحران مالی
اولا مثل یه شیشه ولی حالا سنگ شدی فکر میکنی حالا که رفتی دیگه واقعا مرد شدی می دو نم میای پیشم می گی دلتنگ شدی شایدم نبینمت چون واسم بی رنگ شدی حسرت یاد اون روزا بخیر تو بغلش می خوابیدم همش واسم قصه می گفت منم با هاش می خندیدم کاش که می موند همین جوری این دنیای دروغکی حالا دلم حروم شده به پای اون عشق کثیف خدا رو شکر تموم شده اون قصه ی دروغکی یاد اون شبا بخیر به یاد اون نخوابیدم یاد اون روزا بخیر که شادی رو نمی دیدم حیف اون عشق و امیدم نا امید می دونم دوستم نداری زندگیم و دوست نداری می دونم واست غریبم می دونی بی تو می میرم پس چرا گذاشتی رفتی؟ قلبمو شکستی رفتی من که بی تو نمی تونم توی این دنیا بمونم اگه تو پیشم می موندی قصه ی عشق و می خوندم مثل مجنون توی قصه واسه عشق تو می مردم مثل اهوی گریزون اما تو مثل یه صیاد یه دفعه به من رمیدی منم از ترس نگاهت قفس عشق و ندیدم اون نظر بازی چشمات دلمو به لرزه انداخت قفس عشق و گسستم چشمامو به دنیا بستم
عشق پی تو می گشتم
|
About![]()
این همه خونی که دنیا در دل ما میکند / جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند / هر زمان که گویم فردا ترک دنیا می کنم / تا که فردا می رسد امروز و فردا می کنم سلام به همه ی دوستا ی گلم امیدوارم ازوبم خوشتون بیاد راستی نظر یادتون نره
Home
|